۱.اینکه راه به راه بگم :
"خسته شدم . کمرم درد میکنه"![]()
چیز عجیبی نیست اگه بدونین که تفریح مانا خانوم اینه که بیاد و روی
کمر من بشینه وقتی که دراز کشیدم.![]()
۲.این مانا هی میره و میاد و با یه لحنی که بوی پاچه خواری
حاصله
از اون از چندمتری مشخصه،میگه :
بابایی جونم دوستت دارم.![]()
مامانی جونم دوستت دارم.![]()
من هم که اصلا جزو آمار مانا به حساب نمیام.![]()
۳.با این که همه کتاب شعرهایی که واسمون خریدن از حفظیم![]()
اما فقط به خاطر اینکه تو ذوق بابایی و مامانی نخوره که با اون شور
و شوق دوست دارن واسه ما کتاب شعر بخونن
به روی خودمون
نمیاریم .![]()
فقط چون خوشحال میشن کافیه دو کلمه اول هر بیت رو بگن تا ما بقیه
شعر رو بخونیم .![]()
تازه سریال دلنوازان رو که دیدین.![]()
وقتی مامانی متوجه شد که تیتراژ پایانی او سریال رو کاملا بلدیم و
زمزمه می کنیم تنها کاری که نکرد خوردن ما بود ولی تا آستانه این
کار هم پیش رفت.![]()
۴.وقتی توانایی باز کردن کشوها هم به مجموعه توانایی های ما
اضافه شده باشه![]()
شرط عقل اینه که اگه چیزی گم شد یه سری هم به همه کشوهایی
که در دسترس ما قرار دارن زده بشه.![]()
۵.به یه پارتی دعوت داشتیم.
گل پارتی.![]()
گفته بودیم که شهر جدیدی که بهش نقل مکان کردیم ، هلندیه واسه
خودش.
اما تا نرفته بودیم جشنواره گلهای داوودی ، باور نمی کردیم.![]()
چقدر رنگ و گل و زیبایی.
هر چند اکثر وقت ما صرف عکس گرفتن با علاقه مندان شد.![]()
چون امضا دادن بلد نیستیم از دفعه بعد باید یه استامپ با خودمون
ببریم که اگه کسی طلبه بود به جای امضا ، براش انگشت بزنیم.![]()
این عکسهارو ببینین به جبران عکسهای بی کیفیتی که چند وقت
پیش گذاشته بودیم.
اگه بتونیم بابایی رو راضی کنیم که عکس بعضی از گلهارو بذاره تو
وبلاگش واسه دیدن ، حتما خبرتون می کنیم که ببینین جشنواره گلهای
داوودی محلات چقدر سرشار از رنگ و زیبایی بود.![]()
آخرین خبر: بابایی فعلا از موضع روشنفکری پایین اومد و اجازه داد عکس گلهای داوودی
تو وبلاگ مثلا اجتماعیش
به مدت چند روز مهمون باشه.
تا دوباره ادا و اطوارهای روشنفکریش بالا نگرفته می تونین عکس گلهای داوودی رو
از اینجا ببینید.![]()























